داستان های خارجی امر به معروف و نهی از منکر

 

داستان های خارجی

بی رحمی چرا؟
خاله سرخورده
دیدار عروس
سرنوشت دو دوختر

 

بی رحمی چرا؟
صدای جیغ ربیعه, احسان (پدرش) را به اتاق کشید. پدر از ربیعه علت را جویا شد که ناگهان صدای قهقهه های هاجر ،مادر ربیعه, از اتاق به گوش رسید. پدر و دختر حیرتزده به اتاق او رفتند و مادر را بیهوش روی زمین یافتند . صبح شد. ربیعه همسایه ها را خبر کرد. همسایه ها با دیدن صحنه فقط ابراز همدردی کردند و چاره کار را این می دانستند که مادر به تیمارستان منتقل شود. ربیعه با این کار مخالف بود و خیلی مقاومت می کرد. از اسماعیل برادر ربیعه هم هیچ خبری نبود. عمو و زن عمویش هم حاضر بودند. هاجر در میان جمع به نرمین (جاریش) چشم دوخته بود و چیزی نمی گفت. احسان پلیس را خبرکرد و بازجوئیهای اولیه آغاز شد . در این میان جسد اسماعیل در انبار ذغال پیدا شد. کمیسر پلیس پس از کمی پرس و جو و تحقیق یک نتیجه عجیب گرفت و آن هم این بود که هاجر یک ارتباط نامشروع داشته. اسماعیل هم مادرش را در حال این کار دیده بود و آن مرد هم اسماعیل را کشته بود. کمیسر که انسان بی دینی بود گفتن این حرف برای او بسیار آسان بود. ربیعه در برابر این حرفها خیلی مقاومت می کرد. چرا که مادرش بسیار زن پاکدامنی بود, کمیسر هم مدام هاجر را مورد استهزاء قرار می داد كه هاجر با تمام تدینش دست به چنین كاری زده است . كمیسر ، دین اسلام را مورد استهزاء قرار می داد. و در میان آن همه مسلمانی که آنجا بودند هیچ کس در این مورد دفاعی نمی کرد. این مطلب به روزنامه ها هم کشیده شد و روزنامه ها هم از این خبر سوء استفاده کردند و تمام مسائل را بر سر اسلام خراب کردند. روزها بدین ترتیب می گذشت و ربیعه که از تر و خشک کردن مداوم مادرش بسیار خسته شده بود کم کم قانع می شد که مادرش زناکار و قاتل است ولی باز هم در عمق وجودش به تدین مادرش ایمان داشت. ربیعه سرانجام با انتقال مادر به تیمارستان موافقت کرد. هاجر بعد از مدتی در تیمارستان جان خود را از دست داد و به غصه های ربیعه افزود.
در یکی از شبهایی که عموی ربیعه در مسافرت بود, ناگهان ربیعه, حضور (نرمین) زن عموی خود را در خانه حس کرد. به آرامی خود را پشت اتاق پدرش رساند و آنچه که انتظار شنیدنش را نداشت شنید.
نرمین از کم توجهی احسان به نرمین شکایت می کرد و احسان هم از درد وجدان سخن می گفت. عذاب وجدان از مرگ هاجر و قتل اسماعیل. ربیعه باورش نمی شد و نتوانست این راز را نزد خود نگاه دارد. به آقای کمیسر وعده داد تا در یک روز خاص همه چیز را فاش کند. روزی که کمیسر خودش از این اتهامی که به هاجر شده شرمسار شود .
روز موعد فرا رسید و ربیعه بعد از دفاع از شخصیت والای مادرش, راز را برملا کرد و تمام ماجرا را بازگو کرد . احسان هم بخاطر عذاب وجدانی که داشت سریعا اقرار کرد و اعدام و هرگونه مجازات را حق خود دانست . پلیس احسان و نرمین را دستگیر کرد و به زندان برد. بیگناهی مادر ربیعه، غصه هایش را بیشتر کرد ولی از این ناراحت بود که چرا مادرش با وجود اینکه از ارتباط احسان و نرمین مطلع بود بی تفاوت بود و همسرش را از این کار منع نمی کرد.
در حقیقت هاجر مکافات بی تفاوتی خود را دید . برای او ،این مطلب خیلی دیر روشن شد که انسان هر چقدر هم متدین باشد نباید نسبت به محیط اطراف خود به خصوص خانواده بی تفاوت باشد و اینکه امر به معروف و نهی از منکر جزئی از همین دین است.
ربیعه بیش از پیش تنها شده بود و با عموی خود زندگی می کرد . همان کسی که خود، یادآور خاطرات تلخی بود. روزی ربیعه از عموی خود خواست که برایش کار پیدا کند. چرا که از خانه ماندن و تجدید آن خاطرات تلخ خسته شده بود. عمو به دلیل وجود افراد فاسد در جامعه او را منع می کرد ولی ربیعه پیشنهاد کار در یک مغازه لباس فروشی یا یک کارگاه خیاطی داد و عمو موافقت کرد.
بعد از مدتی جست و جو یک کارگاه خیاطی پیدا کرد و در آن مشغول به کار شد غافل از اینکه درهمان کارگاه خیاطی انسانهایی هستند که دین انسان را مورد تعرض قرار می دهند.
ربیعه در آن مدتی که در کارگاه مشغول شده بود ازنظر عقیدتی بسیار تغییر کرده بود و او که قبل از ورود به کارگاه وضع حجاب خوبی نداشت کاملا بی حجاب شده بود. در کارگاه انسانهایی بودند که سعی در شست و شوی مغزی ربیعه داشتند. انسانهایی همچون جمیل مکانیک و فرهاد اطو کش . جمیل انسانی بی دین بود و نسبت به اسلام کمتر اعتقادی نداشت . او با وارد کردن شبهات متعدد سعی در تخریب افکار دیگران داشت و دائما از اسلام و مسلمین در حضور خود مسلمانان بد می گفت.
در آن میان فقط یک نفر بود که جوابی برای اینها داشت و در مقابل تمامی شبهات, اشکالات و توهینات جمیل ایستادگی می کرد و آن هم حسین بود که جدیدا استخدام شده بود.
جمیل از فقر و بیچارگی کارگران، ناکارآمد بودن اسلام و دولت اسلامی ترکیه را نتیجه می گرفت و همه چیز را بر سر اسلام خراب می کرد. حسین هم در مقابل به شدت از اسلام دفاع می کرد و جمیل این کار او را به استهزاء می گرفت و به حسین توصیه می کرد که امام جماعت شود چون جای کسی که با اسلام سرو کار دارد در مسجد است. حسین جواب می داد که همین طرز تفکر است که ترکیه را به این چنین وضعی دچار گرده. مگر دین فقط مال ائمه جماعات است. در دین اسلام هر فرد موظف به حفظ و پاسداری از دین خودش می باشد.
این بحثها بسیار فراگیر و گسترده شده بود و حسین هم در تمام موارد از پس شبهات جمیل برمی آمد و با گفته های خود جایگاه ویژه ای نزد دیگران پیدا کرده و بسیاری را همراه خود نموده بود.
در این میان ربیعه که دختری تنها و ساکت بود , با نگاهی خیر خواهانه مورد توجه خاص حسین بود و حسین خیلی به کارهای ربیعه دقت داشت و پافشاری می کرد که ربیعه نمازهایش را سر موقع انجام دهد. ربیعه که کاملا بی حجاب بود تحت تاثیر حرفهای حسین کم کم به حجاب خود می افزود و یک روز صبح برای اولین قدم با یک کلاه و دامنی بلند بر سر کار حاضر شد. حسین از این حرکت ربیعه خیلی خوشحال شد و یقین کرد که حرفهای او بسیار تاثیر گذار بوده است. و طعم شیرین امر به معروف و نهی از منکر را بیش از پیش بر زیر لبهای خود حس می کرد. حسین روزی نیم ساعت برای کارگران صحبت می کرد و به سوالات و شبهات آنان جواب می داد و تاثیرات آن را به وضوح دریافت می کرد. ربیعه هم روز به روز تحت تاثیر حسین به ایمانش افزوده می شد . صدای بلند گوی زندان شنیده شد؛ آقای احسان دیکمن ملاقاتی. احسان باورش نمی شد که ملاقاتی دارد و با هر زحمتی که شده خود را به کابین 28 رساند. او چیزی را دید که در آنجا در آن لحظه باور نمی کرد. دخترش ربیعه با پوشش اسلامی کامل در برابر او ایستاده است.

خاله سرخورده
خدیجه نشسته بود و به سخنان گریه آلود خاله اش گوش می داد که به مادرش می گفت : دیدی چگونه آن همه رنچ و سختی را که برای آنها کشیدم بر باد رفت. دیدی چگونه پاسخ آن همه زحمت مرا دادند. هشام - پسرم - که مرا از خانه بیرون کرد اطمینان داشتم که دخترم بشری مرا با آغوش باز می پذیرد ولی در خانه او تبدیل به یک کلفت و پرستار بچه شدم . دخترم به همراه همسرش مدام به خوشگذرانی می پردازند. و هیچگونه احترامی برای من قائل نیستند.
خاله دیگر نتوانست به حرفهایش ادامه دهد و به شدت شروع به گریستن کرد. خدیجه با دیدن این صحنه بسیار متأثر شد ولی وظیفه خود می دید تا واقعیت تلخ زندگی خاله اش را به او گوش زد کند. خدیجه رو به او کرد و گفت : متأسفانه در حقیقت آن کس که به تو ضرر زده خود تو بوده ای, چرا که با آزاد گذاشتن فرزندانت فکر می کردی به مصلحت آنان رفتار می کنی؛ دخترت را برای ادامه تحصیل به خارج فرستادی غافل از اینکه این سفر، دین او را نابود خواهد کرد. خاله جان تو باید با رفتارت و تربیت اسلامی و همچنین با امربه معروف و نهی از منکر با فرزندانت برخورد می کردی . همه این اتفاقات ناگوار در حقیقت معلول آزادیهای بی حد و حصر توست.
خدیجه به سخنان خود ادامه داد تا خاله اش را بیشتر متنبه کند و در ادامه وقتی دید خاله اش جایی برای زندگی ندارد از او دعوت کرد که به خانه خدیجه و شوهرش برود. خاله در خانه آنها بسیار احساس آرامش می کرد و کمترین احساس بیگانگی نسبت به اعضای خانه نداشت.
روزی از روزها زنگ در به صورت بی سابقه ای به صدا درآمد. پشت در بشری با حالتی افسرده و پریشان حال بود و در حالتی که بچه را در آغوش داشت زار می گریست . بشری سراغ مادرش را گرفت و به خانه وارد شد. در اتاق، بشری، بدون آنکه به آغوش مادر برود زانوانش سست شد و همانجا نشست. مادر جریان را از او پرسید. بشری جواب داد که چند ماه است همسرم بسیار تغییر کرده است. شبها از نیم گذشته به خانه برمی گردد. و وقتی از وی می پرسم که چرا دیر کرده است در جواب می گوید که قرار ما از اول این بود که همدیگر را آزاد بگذاریم و خوش بگذرانیم. او رفته رفته بدرفتارتر شد و حتی نفقه مرا قطع کرد تا اینکه دیشب مرا از خانه بیرون کرد.
خاله با شنیدن این حرفها, گناه کوتاهی خود را بیشتر از پیش بر دوش خود حس می کرد ولی با این همه تقصیر دخترش بشری را به او گوش زد کرد و گفت: این نتیجه بدرفتاری تو با مادرت است. اصلا چه چیزی باعث می شود که فرزندانم مرا از خانه بیرون کنند ولی خواهر زاده ام مرا با آغوش باز بپذیرد. بشری سرش را از خجالت پائین انداخت و حرف حق را بازگو کرد و گفت: ایمان . ایمان است که اینگونه بین انسانها, خوب را از بد جدا می کند. این بحث به پایان رسید و مادر و دختر در آغوش هم آرام گرفتند . خدیجه که تمام مدت شاهد ماجرا بود از بشری به خاطر ایثارگری خود خدیجه از او دعوت کرد تا در خانه آنها بماند و در گوش خاله اش زمزمه کرد تا از بشری بخواهد مادامی که در این خانه است باید حجاب و ظواهر و قوانین اسلام را رعایت کند.
خاله در کلام و قدم اول بشری را از منکرات نهی کرد تا بتواند او را رفته رفته به فطرت اسلامی اش بازگرداند و کم کم اداء واجبات را گوشزد کرد.
بشری هم رفته رفته در زیر توجهات و تذکرات مادر, ضررهایی که کرده بود را فراموش کرد و قدم در زندگی دوباره ای گذاشت بطوری که گویی دوباره از مادر زاده شده است.

دیدار عروس
غفران بعد از اقامه نماز ظهر به تلاوت قرآن پرداخت و به آیات تفکر می کرد. در این میان با خواندن بعضی آیات به یاد خاطرات گذشته افتاد. در اینجا آهن از نهاد غفران برآمد که از تلخی خاطرات او حکایت می کرد. خاطراتی که دستخوش عواملی همچون فقر فرهنگی در جامعه , به تلخی می زد. در میان همه ناراحتی ها و نگرانی ها روشنایی ویژه ای در ذهنش پدیدار شد. روشنایی ای که از خاطرات دوست عزیزش مهین در ذهن او تداعی شده بود. مهین چند روز پیش ازدواج کرده و به ماه عسل رفته بود. حیا, حجاب ،عفت و دیگر خصائل حسنه مهین، ذهن غفران را روشن و شیرین کرد.
غفران در این افکار غوطه ور بود که ناگهان زنگ در به صدا درآمد . پشت در یکی از دوستان بود که خبر از بازگشت مهین داشت. دنیایی از شور و شعف وجود غفران را فراگرفت. غفران از دوستش درخواست کرد که اگر الآن قصد دیدار مهین را دارید, صبر کنید من هم با شما می آیم , ولی او با تردید جواب داد: نه غفران, نمی رویم . غفران از این حرف بسیار ناراحت شد. چرا که این حرف بر آتش اشتیاق او آب سردی بود . غفران پرسید : چرا؟ دوستش پاسخ داد ظاهرا مهین برای پذیرایی مشکل دارد چرا که نوخانمان است و آمادگی برای پذیرایی ندارد. غفران از این حرف یکه خورد. چرا که همچنین حرفی از مهین بسیار بعید بود. مهین انسانی نبود که به خاطر این چیزها از دیدن دوستان امتناع ورزد. او انسانی بدور از اعتبارات دنیایی بود.
غفران ناراحت بود که ناگهان دوباره صدای زنگ به گوش رسید. پشت در کسی نبود جزء مهین. غفران که همچنان در حیرت حرفهای دوستش بود تردید داشت که با مهین چگونه رفتار کند. سرانجام به خاطر رفاقت و صمیمیت دیرینه ای که با مهین داشت با او روبوسی کرد و به او تبریک گفت, دستش را کشید تا به داخل خانه ببرد ولی مهین امتناع ورزید و گفت : من آمده ام فقط تو را ببینم و برگردم چون تو را در جمع دوستان در خانه ام ندیدم . غفران با تعجب پرسید مگر تو امروز بعدازظهر مهمان داشتی. مهین جواب داد: آری. غفران گفت: ولی من شنیده بودم که شما به خاطر نوخانمان بودن و عدم آمادگی از پذیرش مهمان معذورید. مهین قهقهه ای زد و پرسید: چه کسی این حرف را زده؟ حتما شایعه بوده . غفران که حقیقت را دریافته بود اظهار داشت: درست است که این فقط یک شایعه بوده ولی برخی شایعه ها, بزرگترین خطر را همراه خود دارند و باید از اشاعه بیشتر آن جلوگیری کرد. مهین گفت آری همین طور است. سعی خودم را خواهم کرد.
صبح روز بعد مشغول تماس با دوستان شد تادیگران را در جریان بازگشت مهین و دیدار او با مهین قرارداد. در همین هنگام به یاد دخترخاله اش افتاد که ناگهان حضور هیفاء را در خانه حس کرد. غفران به هیفاء خبر داد و از او خواست کرد که به همراه آنان به دیدار مهین بیاید. هیفاء بی اختیار خندید و با لحن خشن و تمسخر آمیزی جواب داد : متشکرم؛ متشکرم . غفران از این عمل غیر منتظره خیلی تعجب کرد و با خودش گفت نکند حرف نامربوطی زده یا کلمه زشتی زده است. از هیفاء علت این عملش را پرسید. هیفاء جواب داد: که واضح و روشن است که حرف شما درست نیست؛ چرا که برای دیدار از یک دوست باید کلی مقدمات را طی کرد. مثلا باید کادوی مناسب برایش تهیه نماید. روزی را از قبل برای این کار تعیین کند. موهایش را آرایش دهد. وضع مالی خود را محاسبه نماید . غفران از این گفتار هیفاء حیرت زده شده بود. وبه هیچ توجه معنی کلمات هیفاء را نمی فهمید. هیفاء از غفران پرسید : مگر شما هدیه بردن را فراموش کرده اید؟ غفران که همچنان متعجب بود جواب داد: چگونه این موضوع مهم را از یاد ببرم . در حالیکه این دستور دین مبین اسلام است . ولی این معنایی که تو از هدیه قصد کرده اید تا آنچه که سنت است خیلی فرق دارد. زیبایی و شیرینی هدیه به سادگی و خالصانه بودن آن است, نه اینکه گران قیمت باشد . کجا دیدار یک دوست این همه مقدمات دارد. دین اسلام موکد دستور داده که در رفتارهایمان باید سادگی و خلوص را رعایت کنیم. من چگونه اینها را فراموش کنم.
در همان حال که غفران سعی داشت تا به بهترین نحو تعالیم اسلام را به هیفاء گوش زد کند, مهین نیز همزمان همین نقش را ایفاء می کرد. مهین در آشپزخانه مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی برای مهمانی بعدازظهر بود که ناگهان زنگ در به صدا درآمد. پشت در، یکی از همسایه ها بود. مهین او را به داخل خانه راهنمایی کرد. همسایه نشست و شروع به صحبت کرد: مهین خانم از آنجا که شما تازه به این محله آمده اید و این محله هم جزو محله های اشرافی است , باید یک سری مطالب را به شما گوشزد کنم , که شما اشتباها مورد حساسیت های بیجا دیگران قرار نگیرید. مهین با تعجب پرسید: چه حساسیتی؟ همسایه گفت: آخر شما در خانه تلویزیون ندارید و حجاب را خیلی رعایت می کنید این باعث حساسیت می شود. مهین گفت : اگر بدانم این دو ویژگی توجه دیگران را به خود جلب کرده خیلی خوشحال خواهم شد! همسایه از عکس العمل مهین شگفت زده شد و پرسید چگونه خوشحال خواهی شد؟ مهین گفت: زیرا این امر تحقق و اثبات انجام یکی از اعمال عبادی است که برای آن آفریده شده ایم (جن و انس را جز برای عبادت و معرفت نیافریدیم). چه اینکه امربه معروف و نهی از منکر و دعوت به دین الهی , یکی از بهترین و مهمترین عبادتها است. لذا من اگر متوجه شوم که وضع ظاهری خودم یا خانه ام, توجه دیگران را جلب کرده است, بسیار خوشنود خواهم گشت. زیرا با این کار به یک تبلیغ آرام و بی سرو صدا دست زده ام. همسایه مهین به حرفهای او گوش می داد و دائما حرفهای او را تایید می نمود. انگار می خواست که خود را از این بحثی که هیچ سنخیتی با آن نداشت خلاص کند. خانم همسایه نگاهی به اطراف خود انداخت و سپس گفت چرا قبل از آمدن دوستانتان فرش خانه تان را تکمیل نکرده اید؟ مهین گفت: چیزی بیشتر از آنچه که هست نداریم. خانم همسایه با تعجب پرسید: یعنی شما نمی خواهید که وقتی دوستانتان می آیند خانه را مرتب و زیبا ببینند . مهین گفت. البته که مرتب و زیبایی مهم است ولی آن زیبایی که برای من اهمیت دارد , فراتر از فرش و اثاثیه است. آن زیبایی را من در مهربانی و گشاده رویی با مهمانان جستجو می کنم.
عصر آن روز خانه مهین شاهد بهترین و با شکوهترین گردهمایی دوشیزگان شایسته و نیکوکار بود که هر گام فرخنده شان یک درس آموزنده و هر حرکت پسندیده شان , راهگشای راه ایمان و تقوی به شمار می رفت.

سرنوشت دو دختر

در ایوان یكی از اتاقها دو خانم نشسته بودند كه یكی از آن دو چند سالی از دیگری بزرگتر بود. گرچه او بخاطر استفاده از رنگهای مختلف آرایشی و موهای بافته شده و ... از سن واقعی خود بیشتر به نظر می رسید. اما خانم دیگر در حدود شانزده ساله به نظر می آمد . با آنكه نزدیك 20 سال از عمرش می گذشت. آن خانم ساده كه صاحب خانم هم بود چهره اش به خاطر حرفهایی كه می شنید به ناراحتی می گرایید. كسی كه مشغول صحبت بود (مهین) دخترخاله او بود. مهین كه تازه از سفر اروپا بازگشته بود با شنیدن خبر ازدواج دختر خاله اش (لیلا) به خانه او رفته بود. مهین دائما از مظاهر سحر آمیز تمدن اروپا برای لیلا صحبت می كرد و او را برای سفر به اروپا علاقه مند می ساخت. سخنانش حاوی كلمات و نكات مبتذل بود كه در لیلا تاثیر معكوس بر جا می نهاد و به جای آنكه بخندد، چهره درهم می كشید و عوض آنكه وارد صحبت شود دامنه حرف را محدود می ساخت ، زیرا او دختر پاكی بود كه در دامن خانواد ه ای شایسته و پای بند پرورش یافته بود و چندی پیش هم با جوانی از یك خانواده نجیب ازدواج كرده بود. مهین در ادامه گفته های خود به لیلا توصیه كرد كه اروپا جایی است كه لیلا و همسرش می توانند برای ماه عسل انتخاب كنند. در اینجا لیلا دیگر نتوانست ساكت بماند و گفت : اروپا ! نه ما هرگز كشورهای اروپایی نخواهم رفت و احتمالا به یكی از كشورهای اسلامی برویم.
مهین: چرا؟
- ابراهیم جوانی مسلمان است و برای او خوب نیست كه ماه عسل را در اروپا سپری كند .
- آه یعنی او تا این اندازه عقب افتاده است.
- نه مهین، او جوانی با فرهنگ و روشن فكر است و آن چیزی كه او را باز می دارد، دین است.
- تو نمی دانی ازدواج یك دختر با سواد با یك فرد متدین چه عواقب بدی دارد؟ چه محدودیت ها و قید و بندهای فراوانی در پی دارد.
بحث این دو در حالیكه مهین می كوشید تا تظاهر كند كه ابراهیم را از قبل نمی شناخته، همچنان ادامه داشت، تا اینكه مهین از ترس آمدن ابراهیم از جای خود برخواست و خداحافظی كرد و رفت.
بعد از این گفتگو لیلا به اتاق خود رفت و سعی می كرد تا مهین را فراموش كند. او حتی یك لحظه هم در ایمان ابراهیم تردید نداشت. او با اینكه سعی می كرد مهین را به فراموشی بسپارد به این فكر می كرد «چرا مهین به این روز افتاده و دست آخر با یك فرد عاطل و باطل ازدواج كرده است». او منتظر بود تا جواب سوالات و شبهات مهین را از ابراهیم دریافت كند.
اما بشنویم از مهین.
وی پس از بیرون آمدن از خانه لیلا ، سوار اتومبیل خود شد و با سرعت از آنجا دور شد. به خانه رسید و بدون وقفه به اتاق خودش رفت و زیر لب می گفت: وای كه این مرد چقدر لجباز و سركش است. آیا همین بس نبود كه مرا به تندی از خود طرد كرد و حالا هم آمده برای اینكه به زخم من نمك بپاشد ، با لیلا ازدواج كرده است. خیال كرده كه لیلا نسبت به من ممتاز است در حالیكه هیچ امتیازی به من ندارد. من همان كسی هستم كه سعی می كردم 4 سال پیش خود را به او نزدیك كنم ولی او به بهانه مبتذل بودن من به من جواب رد داد. می دانم چگونه زهری كه خود نوشیده ام به لیلا هم بنوشانم. زهری كه زندگی مرا چنین پست و بیهوده گردانید. محال است كه بگذارم لیلا از شوهری مثل ابراهیم بهره مند شود. مهین در همین افكار بود كه ناگهان محمود را بر بالای سرش احساس كرد. محمود علت این كه مهین نزد او نرفته است را پرسید و مهین هم در جواب سردرد دروغی اش را بهانه كرد. بین این دو هیچگونه علاقه ای وجود نداشت و مهین هم فقط بخاطر وضع مالی خوب محمود حاضر به زندگی با او شده بود. آن دو در دل نسبت به هم تنفر داشتند.
مهین كه خسته و متنفر بود به بهانه سردرد از محمود خواست تا او را تنها بگذارد تا بتواند استراحت كند. محمود پرسید : آیا مرا از خود می رانی؟ اگر بروم و دیگر باز نگردم چطور؟ مهین كه در دل دعا می كرد كه ای كاش همین می شد، برای اینكه پشتوانه مالی خود را از دست ندهد با زبان عشوه و ناز گفت: محمود تو می دانی كه اگر از پیش من بروی دیگر زندگی بدون تو تیره و دشوار است. اما سردرد موجب گشته كه بخواهم تنها باشم و استراحت كنم. محمود سرانجام او را ترك كرد و مهین روی تخت خود دراز كشید و به سرعت محمود و مشاجره چند لحظه پیش را فراموش كرد و باز هم به فكر انتقام از ابراهیم افتاد. صبح روز بعد لیلا بی صبرانه منتظر آمدن ابراهیم بود تا از او بخواهد در مورد سخنانی كه مهین پیرامون حق زن در اسلام گفته بود برایش توضیح دهد.
ابراهیم سروقت آمد و بعد از تجدید دیدار، لیلا شروع به سخن كرد و از ابراهیم خواست كه به سوالاتش پاسخ دهد. ابراهیم با كمال میل قبول كرد. لیلا پرسید: ابراهیم؛ در اسلام چه فرقی بین زن و مرد وجود دارد؟
- هیچ ، هر دو مانند یكدیگر هستند. هر دو دارای حقوق و وظایفی هستند.
- پس چرا اسلام محدودیت هایی را به زنان تحمیل كرده است؟
- اسلام محدودیتی بر زن تحمیل نكرده مگر آن محدودیت هایی كه لازمه طبیعت و آفرینش است كه مختص زن است.
- آیا حجاب برای زن یك قید نیست و مثلا مانع از سفرهای اروپائی نمی شود؟
- ابدا، باحجاب بودن تو ، خود به خود مانع از این سفر نیست. ولی مخالفت من با ا ین سفر بخاطر محیط و جامعة بی بند و بار اروپاست. اگر می دانستم كه این سفر برای تو فایده دارد حتما تو را می بردم.
- آیا اطلاع یافتن از آثار آن و پیشرفت اروپا یك استفاده مهم از این سفر نیست؟
- این موضوع سرچشمه تمام بدبختی های دختران جوان شده . تمدن واقعی، تمدن اسلام است و بس. اگر ما تمدن اروپا را بررسی كنیم می فهمیم كه دوران جاهلیت دوباره تكرار شده؛ منتهی با یك شكل و بنایی جدید؛ مخصوصا در مورد زن اروپایی.
- چطور مگر ؛ آیا زن در اروپا با مرد رقابت نكرده است و حق كامل خود را در زندگی بدست نیاورده؟
- به هیچ وجه زن اروپایی در قوانین اروپا حتی به پاره ای از حقوقی كه ا سلام برای زن در نظر گرفته نرسیده است. زن غربی تنها ابزاری بی ارزش است ، در دست مردان. مالك چیزی شمرده نمی شود و در هیچ كاری مستقل نیست. در حالیكه زن مسلمان دارای وجودی مستقل و شخصیتی ثابت است. او می تواند درمال ووجوه خود تصرف كند.
ابراهیم توضیحات بیشتری داد و لیلا هم بدون هیچ گونه اشكالی آنان را می پذیرفت.
لیلا گفت: من یقین دارم كه راه ما در زندگی درست است. آیا بدون پیروی از راه اسلام زندگی سعادتمندانه ای وجود دارد .
این بحث با شیرینی بسیار به پایان رسید و ابراهیم خداحافظی كرد و رفت.
یك هفته گذشت و لیلا سخنان مهین را از یاد برد. تقریبا خود مهین را از هم یاد برده بود. روزی لیلا برای اندازه گیری قرار بود به خیاطی برود و ابراهیم هم در خانه نبود. و او مجبور بود كه با وسیله دیگری برود. او در كنار خیابان ایستاده بود كه ناگهان مهین را با اتومبیلش در مقابل خود دید. مهین از او دعوت كرد كه سوار شود ولی لیلا نخواست سوار اتومبیل او شود و عذری آورد ولی مهین آنقدر اصرار كرد كه لیلا نتوانست تقاضای او را بپذیرد و عاقبت سوار شد و كنار مهین نشست. به محض سوار شدن لیلا، مهین دوباره بحث قدیمی را به راه انداخت، كه ابراهیم چگونه است و تو چگونه ای. از لیلا خواست كه رانندگی یاد بگیرد ولی لیلا اظهار داشت كه نیازی به این كار نیست و ابراهیم هر جا كه بخواهم مرا می رساند. مهین گفت: طبیعتا او هرگز اجازه نمی دهد رانندگی یاد بگیری و ا ین بهانه خوبی است برای اینكه هر جا می روی ترا تعقیب كند. ولی تو نخواهی توانست حتی یك جا همراه او باشی زیرا تو مسلمان مقیدی هستی.
- من با او چكار دارم.
- مهین : آیا خوب است كه من با او به محل كارش بروم .
- این ازكارهایی است كه به او اختصاص دارد.
- و شب نشینی ها و مجالس و مسافرتها و ... تا همه حركات و رفت و آمدها؟
- هر مردی برای خود سفرها و مجالسی دارد همانطور كه زن نیز مجالس مخصوص به خود را داراست .
- هر مردی می تواند در مجالس عمومی رفت و آمد كند بر خلاف زن.
- ابراهیم اهل مجالس مختلط و شب نشینی های مختلط نمی باشد.
- تو فریب خورده ای لیلا. مگر می شود كه یك مرد اینگونه باشد. مردها همه یك جورند و از آزادی خود به بهترین شكل و آزادانه ترین نحو استفاده می كنند.
لیلا این حرف مهین را رد كرد و از ابراهیم دفاع نمود ولی مهین این را به حساب سادگی لیلا می گذاشت. لیلا از این سخنان مهین بسیار آزرده خاطر شد و گفت: من نادان نیستم و خوب می دانم كه چه می گویم و چه می خواهم بكنم و به نصیحت و راهنمایی كسی مثل تو نیازی ندارم . مهین كه در دل از این ناراحتی لیلا خوشحال شد، روبه او كرد و گفت: ببخشید خانم؛ من اصلا قصد نداشتم به ترا عصبانی كنم. سپس مهین به تعریف كردن خاطرات، فیلم های سینمایی، میهمانی های مختلف، و استخرهای شنا پرداخت و با ذوق و شوق به امید انحراف لیلا آنها را برایش تعریف می كرد ولی لیلا به هیچ وجه در مورد این حرفها اظهار نظر نمی كرد.
در این مورد لیلا از اینكه مهین در تمام صحبت هایش از شوهرش حرفی به میان نمی آورد خیلی تعجب كرد و پرسید: اما شوهرت مهین؛ مثل اینكه در زندگی پربار خود او را نادیده می گیری!؟
مهین فكر می كرد لیلا با این سوال می خواهد با او مقابله كند، زیرا شخصیت بی ارزش همسرش نقطه ضعف او در این مسئله بشمار می آید ولی از آنجا كه هدف اصلی - یعنی انتقام - خیلی اهمیت داشت، باید با لیلا خوش رفتاری می كرد، خشم خود را فرو خورد و با خنده پاسخ داد من یك زن آزاد هستم لیلا! هیچگاه زندگیم را به زندگی شوهرم نمی چسبانم. و همراه او نمی روم. مگر در مجالسی كه هر دو دعوت شده باشیم. ما معتقد به اصل برابری زن و مرد هستیم.
- حرفهای تو واقعا عجیب است مهین. یك ساعت پیش می گفتی زن باید همه جا با شوهرش باشد و الان می گویی آزاد هستی.
- تو متوجه نشدی كه منظور من چیست . مرادم این بود كه با شوهرم همه جا می روم اما اجازه نمی دهم كه او هر جا كه می روم با من بیاید. مهین در ادامه گفت: ای كاش قبل از عقد تو بودم تا از این سرنوشتی كه برایت پیش آمده جلوگیری می كردم.
- در آن صورت مرا از زندگی سعادتمندانه محروم كرده بودی.
- سماجت می كنی لیلا، این اشتباهی است كه از روز اول مرتكب شده ای. زیرا قبل از آنكه او را بشناسی تن به این كار دادی.
- بر عكس هر چه با او آشناتر شدم اعتمادم به او افزایش یافت و... .
بحث آن دو باز هم ادامه یافت. در ادامه لیلا عكس ابراهیم را به مهین نشان داد ولی مهین از ترس اینكه آشنایی قبلی او با ابراهیم آشكار شود به عكس توجهی نكرد.
ابراهیم پس از دو روز از سفر بازگشت و مستقیما به دیدار لیلا رفت. بین آن دو كلمات عاشقانه ای رد و بدل شد در حالیكه در آن سو زندگی نكبت بار مهین و محمود سرشار از جر و بحث و گهگاه حرفهای عاشقانه از روی ریا بود. لیلا گاهی اوقات رغبت شدیدی در خود احساس می كرد تا ابراهیم در مورد مهین صحبت كند. زیرا برای او بسیار دشوار بود تا چیزی را از ابراهیم مخفی نگه دارد. ولی از اینكه حتی نام مهین را به عنوان دختر خاله اش به میان آورد شرم داشت.
بعد از 3 هفته كه لیلا، نه مهین را دیده بود و نه خبری از او داشت، صدای زنگ به گوش رسید. لیلا گوشی را برداشت. ناگهان با صدای نازك و شیرین و البته گول زننده مهین مواجه شد، كه از او گلایه می كرد كه چرا او را تنها گذاشته و قطع رابطه كرده است. مهین برای اینكه نظر لیلا را جلب كند به او گفت كه به آپاندیس مبتلا شده و در بیمارستان تحت عمل جراحی قرار گرفته است. از این فرصت استفاده كرد و سریع به لیلا گفت كه برا ی دیدنش به خانه لیلا خواهد رفت.
مهین دوباره سر وكله اش در خانه لیلا پیدا شد و باز هم شروع به صحبت كرد و گفت: زشت ترین جنایت اجتماعی آن است كه دختری مثل تو تسلیم یك مرد باشد. هر مردی كه می خواهد باشد. این كدام دین است كه زن را همچون بردگان در دست مردان قرار می دهد.
- من زیر فرمان هیچ كس نیستم. دین فرمانبرداری از احدی و لو همسرم باشد را بر من تحمیل نكرده است. امتیازاتی كه اسلام به زن مسلمان در ازدواج می دهد در هیچ نظام و قانونی غیر از اسلام به چشم نمی خورد .
- آیا این امتیازات زن مسلمان  است كه در خانه شوهر بماند و آشپزی كرده و به شوهر وبچه ها خدمت كند؟!
- اسلام این كارها را بر زن واجب نكرده است. اما آداب و اخلاق به گونه ای است كه باعث می گردد زن مسلمان با شوق و علاقه به اداره خانه و رسیدگی به همسر و فرزندانش روی آورد. اما حجابی كه اسلام زن را به رعایت آن الزام نموده چیزی نیست جز یك پوشش و لباسی كه او را از شر مردان گرگ صفت در امان نگه دارد.
مهین این را به حساب ارتجاعی بودن ابراهیم و لیلا دانست ولی لیلا این تفكر اسلامی را در واقع با شكوهترین و بزرگترین اندیشه اجتماعی اصلاحی دانست و با خود گفت : در حقیقت این تفكر مهین است كه ارتجاعی است؛ زیرا بی حجابی یعنی بازگشت زن به دوران جاهلیت پیش از اسلام.
لیلا و مهین باز هم با هم بحث می كردند. حرفهای لیلا با اینكه كاملا وجدانی و مستند بود هرگز به دل سیاه و سنگ مهین ننشست. مهین برای فرار از این بحث كه مثل گذشته در آن بازنده بود، از خاله اش سراغ گرفت. پس از این ملاقات لیلا تصمیم گرفت ماجرای این دیدار را برای ابراهیم تعریف كند و خویشاوندی خود را با وی به اطلاع او برساند تا اگر روزی اتفاقا آنها را با همدیگر دید ناراحت نشود؛ غافل از اینكه این دو قبلا با هم ملاقات داشتند.
در دیدار بعدی لیلا سخن از مهین را پیش آورد و اینكه او در كودكی پدرش را از دست داد و در سایه یتیمی از آداب اسلامی بدور ماند و شیفته زرق و برق دنیا شد. سپس عكس مهین را آورد تا ابراهیم ببیند و به ورق زدن آلبوم پرداخت به همین خاطر نتوانست ببیند كه چگونه رنگ ابراهیم با دیدن عكس مهین زرد شد. او با اولین نگاه مهین را شناخت و فهمید كه او همان دختر جذاب نزدیكان لیلا است. خواست كه به لیلا بگوید كه او یك دختر مبتذل وهوس بازی بیش نیست. از او دوری كن. اما فكر می كرد كه شاید مهین كه الان ازدواج كرده دیگر آن بازی های بچه گانه را كنار گذاشته باشد.
لیلا كه از این موضوع غافل بود گفت: دیدی چقدر زیباست. ای كاش روحش هم اندكی از این زیبایی مادی را كسب كرده بود. ابراهیم گفت : من منكر زیبایی او نیستم ولی در درون این زیبایی زشتی ای خوابیده است كه عوامل بسیاری در پشت آن پنهان است.
لیلا خواست كه عكس را در درون آلبوم قرار دهد ولی ابراهیم خواست كه این كار را نكند. لیلا گفت كه اگر بخواهد می تواند آن را پاره كند و همین كار را هم كرد و ابراهیم بسیار خوشحال شد.
در آن سو كوكب، خدمتكار خانه مهین، تقریبا به یك رقیب برای او تبدیل شده بود و مدام با هم بحث می كردند و مهین هم نمی توانست تا كوكب را اخراج كند و این نكته خیلی آزارش می داد. مهین كم كم به فكر افتاده بود كه لیلا را در یك امتحان قرار دهد. امتحانی كه یقین داشت لیلا در آن مردود خواهد شد. به این خیال كه صحبت هایش در لیلا تاثیر گذاشته است.
دو روز به پرواز ابراهیم به اروپا مانده بود. ابراهیم قرار بود برای عقد یك قرارداد به اروپا برود و این بهترین فرصت برای امتحان لیلا بود. مهین قبلا لیلا را به محمود معرفی كرده بود. به این صورت كه او یك دختر با لطافت و زیباست و دو نفر هم برای تصاحب این دختر با هم در حال مسابقه هستند. مهین تظاهر می كرد كه او را نمی شناسد. آن روز سر میز نهار سر صحبت را باز كرد و دوباره حرف لیلا را پیش كشید و با كلماتش سعی می كرد كه محمود را به طرف او بكشاند. او می دانست كه محمود انسان هوسبازی است به همین خاطر عمدا نشانه هایی را از آن دختر برای او گفت تا بتواند لیلا را كه برای بدرقه ابراهیم به فرودگاه خواهد رفت از میان جمعیت انبوه فرودگاه بشناسد. محمود سر موعد خودش را به فرودگاه رسانده بود و مهین هم كه خودش را به بیماری زده بود تا شرایط را برای محمود مهیا كند، رفت و برگشتش را از پشت پنجره دنبال می كرد.
دو روز از رفتن ابراهیم می گذشت كه مهین به خانه لیلا آمد. اول با مكر و حیله از زیر زبان لیلا كشید كه او برای تفریح معمولا به پارك جمهوری و یا باغهای غوطه می رود. و باز هم به بیان حرفهای گذشته پرداخت ودر قالب بیان دیگری این چنین گفت : تو مظلوم هستی لیلا! ببین همین الآن كه تو در گوشه خانه نشسته ای ، ابراهیم برای خودش آزادانه در محله های فرانسه و مناطق مختلف آن می گردد و... تو از مردان كشور خود پرهیز می كنی در حالیكه ابراهیم در آغوش زنان زیباروی پاریس غلت می خورد. لیلا از این حرفها خیلی ناراحت شد و خواست تا مادرش را صدا كند تا مهین دیگر از این حرفها نزند ولی مهین برخاست و با عجله خداحافظی كرد و رفت. مهین با سرعت رفت و خیلی علاقه داشت كه هر چه زودتر اطلاعاتی را كه با مكر و حیله بدست آورده بود به اطلاع محمود برساند. محمود هم هر روز به پارك جمهوری می رفت ولی معمولا او( لیلا ) را با یك مرد میانسال كه پدر او بود می دید در حالیكه مهین او را شوهر لیلا معرفی كرده بود و گفته بود این ازدواج لیلا با این مرد میانسال برای تحریك هر چه بیشتر آن دو جوان عاشق بوده است. در آخر هر هفته نامه ای از ابراهیم به لیلا می رسید كه سرشار از حرفهای مهربانانه بود و همچنین لبریز از درخواست ابراهیم از لیلا بود كه از او صبر و بردباری را تقاضا می كرد.
بالاخره در یكی از روزها محمود، لیلا را در حال مطالعه تنها یافت و به او نزدیك شد لیلا می خواست كه وجودش را نادیده بگیرد كه محمود شروع به صحبت كرد.
- دوشیزه خانم، این چه كتابی است كه این قدر شما را به خود مشغول كرده است؟
لیلا نخواست به او پاسخ بدهد ولی در مقابل تكرار این سوال، شایسته ندید كه سوال كند. با سردی پاسخ د اد:
كتاب (طوفان و دل) اثر ویكتور هوگو
- باشكوهترین داستانها، داستان دل است. دلهایی كه عشق لرزانند و از شور وشوق جوشانند. مقدس ترین چیز در زندگی محبت است ، دوشیزه عزیزم!
این كلمات لیلا را سخت ناراحت كرد. در حالیكه با خودش صحبت می كرد، پاسخ داد:
مقدس ترین چیز در زندگی مبدا هستی و گرامی ترین چیز دین و عقیده است.
لیلا با گفتن این سخنان گمان كرد كه از تنگنایی كه این هم صحبت مزاحم برایش بوجود آورده رها شده است. ولی محمود فكر می كرد پشت این حرفها ریا و نیرنگ مخفی شده و برای او هیچ اهمیتی قائل نشد.
محمود گفت: محبت و ثروت دو عنصر اصلی زندگی است. محبت بدون ثروت و ثروت بدون محبت هیچ ارزشی ندارد. لیلا كه نتوانست این حرفها را تحمل كند از جای برخاست و گفت: تو در اشتباه بزرگی افتادی. آن ثروتی كه از نظر تو ، بیش از همه ارزش دارد سرابی بیش نیست و در یك چشم بر هم زدن نابود می گردد. ارزشمندترین چیز، كرامت و بزرگواری است كه این گوهر با ارزش، با مال و ثروت بدست نمی آید و كسی كه از این گوهر گرانبها بی نصیب باشد از همه چیز بی نصیب است.
لیلا این را گفت و راه خروجی را در پیش گرفت ولی محمود نه تنها از این حرفها ناامید نشد بلكه به این خیال كه اینها هم عشوه زنانه است، اشتیاقش بیشتر شد و او را تعقیب كرد . لیلا كه از موضوع تعقیب باخبر بود به جای بازگشت به خانه راه خیاطی را پیش گرفت. و اینجا بود كه محمود در این تعقیب احساس سرخوردگی و ناامیدی كرد.
وقتی لیلا به خانه بازگشت ، با نامه ای از ابراهیم مواجه شد كه سرشار از امید بود. این نامه ها بود كه خلأ احساسی لیلا را پر می كرد. لیلا در پاسخ هم نامه ای نوشت و فردای آنروز به پستخانه رفت و آن را پست كرد. بعد از پستخانه، از هوای صاف و آفتابی استفاده كرد و به پارك رفت و مشغول خوردن شربت بود كه ناگهان صدایی از پشت شنیده شد: عجب فرصت طلایی دست داد و ما دوباره با هم برخورد كردیم. صاحب صدا آمد و نزدیك نشست . آن مرد همان محمود بود و با خنده گفت: خیال نمی كنم حافظه شما اینقدر ضعیف باشد. همان مرتبه اول كه شما را دیدم تصویر شما در صفحه دلم جای گرفت، حال هم آمده ام تا جان و ثروتم را كه سر به میلیونها زده، به خاطر یك نگاهت فدا كنم دوشیزه خانم. لیلا از خشم برآشفته گردید و خواست بدون آنكه جوابی بدهد بلند شود و برود ، اما ترسید آن مرد خیال كند كه او ترسیده و رفتنش موجب شود كه بعدا آن مرد بیشتر برایش دردسر درست كند لذا خود را كنترل كرد و گفت: حالا یادم آمد . آهنگ پول پرستی شما را از مردان دیگر جدا و مشخص می كند. محمود فرصت را خوب دید كه دوباره در مورد ثروت خود سخن بگوید . لذا بلافاصله گفت: بله در این مورد با شما موافقم، حرفهای من بوی پول می دهد. چرا كه این از اثرات ثروت زیاد است. لیلا دوست داشت به حال این مرد كه همه وجودش آغشته به عشق به ثروت است بخندد. ولی حتی خنده تمسخر آمیز را صلاح ندید. ولی وظیفه خود دید كه سخن خود را بگوید تا آن مرد بفهمد كه در میان دختر، دختران مسلمانی هستند كه فریب شما را نمی خورند و ثروت، آنها را شیفته خود نمی سازد لذا در پاسخ گفت: این مال است كه هر لباسی بخواهد به صاحبش می پوشاند و هر شكلی كه بخواهد در می آورد. هرگز مال نمی تواند صاحب خود را به هر جایی كه بخواهد برساند . تنها كار ثروت، قرار دادن شخص در تب تجملات شیك پوشی و ظاهر آرائی است. در حالیكه این از بی ارزش ترین اموری است كه یك انسان می تواند به آن بپردازد. محمود تا صحبت از شیك پوشی و ظاهر آرایی به میان آمد دستش را به سرش كشید و مقداری از موهای رنگ كرده خود را روی صورتش ریخت. لیلا كه دریافت این صحبت هایش در محمود تاثیر گذاشته ادامه داد: كرامت و حفظ و بزرگواری و همچنین استقامت و پشتكار ممكن است به تنهایی موجب گردد ثروت بدست آید ولی ثروت هرگز اینها را برای یك انسان به ارمغان نمی آورد.
محمود از این حرفهای لیلا بشدت تعجب كرده بود و از آنجا كه لیلا را انسانی هوس باز تصور می كرد برایش شگفت آور بود كه ریا و تظاهر تا به این حد در لیلا وجود داشته باشد. او كه به شدت دچار تردید بود اما به هرحال گفت: تو طور بخصوصی حرف می زنی كه اصلا با ‌شخصیت تو جور در نمی آید . محمود می خواست بگوید ” شخصیت فریبنده تو“ اما زبانش نچرخید. واقعا دچار دوگانگی شده بود.
لیلا پس از این جمله محمود خواست بلند شود، ولی انگیزه ای پنهان او را در جایش میخكوب كرده بود و او را مجاب می كرد كه جواب این مرد را بدهد . لذا با همان لحن تمسخر آمیز گفت: آنچیزی كه حرفهای مرا برای تو عجیب می سازد شخصیت بدور از كرامت توست. حس انسان دوستی مرا وادار می كند كه ترا از خواب غفلت بیدار كنم در حالیكه حرفهای تو هیچ ارزشی برای پاسخ دادن ندارد. پس باید بدانی آقا! آدمی كه زندگی و موفقیت خود را تنها در مال جستجو می كند و آینده خود را به ثروت و توانگری وابسته، بدون شك سرانجامش نابودی و تباهی است. چرا كه موهبتهای دنیوی هر قدر كه بزرگ و گرانبها باشد بالاخره محكوم به فناست. پس خیال نكن كه با ثروت خود می توانی هر كسی را فریب دهی و از او سوء استفاده كنی.
لیلا اینها را گفت و از جای خود برخاست و رفت. محمود از این رفتار عجیب، سخت در حیرت فرو رفته بود. آن هم از زنی كه به گمان او دنبال خودنمایی و هرزگی است.
اما مهین بسیار علاقه داشت كه نتیجه تلاشهای محمود را بداند ولی جرأت نمی كرد از او چیزی بپرسد. دیدن چهره خشمگین كوكب و تصور آنكه محمود در دام لیلا افتاده برای مهین از هر چیزی آرامش بخش تر بود. یكی از روزها، وقتی محمود به خانه آمد مهین احساس كرد كه سرگشته و پریشان فكر است. مهین ترسید كه نكند محمود شكست خورده برای اطلاع از ماجرا راهی نیافت . بعد از فكر زیاد به فكر افتاد كه به دیدار لیلا برود. و این كار را كرد. مهین به زدن حرفهایی مشغول شد كه با آنها لیلا را تحریك كند كه اگر حوادثی از قبیل آنچه را كه مهین بازگو می كرد برایش رخ داده بیان كند. ولی لیلا از آنجا كه علاقه ای به این حرفها نداشت ساكت نشسته بود. مهین هم وقتی چنین دید دیگر ادامه نداد و اطمینان یافت كه محمود در فریختن لیلا موفق بوده وگرنه باید لیلا در مورد او اظهار محبتش چیزی بگوید. مهین با خود فكر می كرد كه با عقل جور در نمی آید كه این دختر جوان در برابر تشویق و تحریكات محمود تسلیم نگردد و این همه ثروت را به دور افكند. لیلا از آن به بعد برای اینكه با محمود برخورد نداشته باشد ، به پاركهای غوطه می رفت. زیرا گمان می كرد كه آن مرد دائما به گردشگاه جمهوری می رود.
لیلا در پارك نشسته بود كه متوجه شد زن گدایی به او نزدیك می شود بی درنگ چند تومانی درآورد و سریعا آن را به گدا داد. لیلا در تفكر فقر و سختی زندگی این مادر بیچاره غوطه ور بود كه ناگهان صدای مردی او را به خود آورد. چقدر شما بزرگوار هستید دختر خانم؟! مگر این زن گدا چند ریالی بیشتر مستحق بود؟ لیلا از دیدن محمود رنگش زرد شد كه اوضاع وخیم تر از آن است . بدنبال كسی می گشت كه از او كمك بخواهد ولی وقتی اطراف خود را شلوغ دید كمی آرامش یافت. از جا بلند شد و با صدایی قوی به او گفت: آیا تو نمی توانی خود را حفظ كنی؟ و آیا نمی دانی تو كارهای كودكانه و رفتار سبكی داری؟
در اینجا محمود كه دیگر از دودلی و تردید خسته شده بود گفت: من اصلا قصد مزاحمت ندارم، بلكه من واقعا.. خواست بگوید ”قیمت بیشتری پیشنهاد می كنم“ اما  نگاه های تند لیلا او را از این كار بازداشت. لیلا برسرش فریاد زد ” پس به این مزاحمتهای خود چه می گویی“ محمود باز هم نتوانست جمله خود را كامل كند. لیلا كه خواست درس فراموش ناشدنی ای به او بدهد با صدای بلند و لحن عتاب آمیز گفت: چی شده آیا پول نمی تواند لكنت زبانت را برطرف كند و... . محمود سرش را پائین انداخت و گفت: من آمده ام تمام شروط ترا عمل كنم و هر چه می خواهی برآورده كنم. لیلا از این كلمات برخود لرزیده دیگر نتوانست خود را نگه دارد. بر سر او فریاد زد: عجب مردی هستی؟ فكر می كنی با چه شخصیتی روبرو هستی؟ كدام فكر شیطانی تو را وادار كرده كه چنین برخوردی داشته باشی؟ ابتدا امیدوار بودم كه اصلاح شوی اما حالا فهمیدم كه تو اهل درست شدن نیستی . لیلا به حرفهایش ادامه داد تا اینكه صدایش به لرزه افتاد و دیگر نتوانست ادامه دهد. سپس به سمت درب خروجی حركت كرد . در این هنگام ناگهان چشمش به زن گدا افتاد كه در برابر صندلی كه لیلا نشسته بود خم شد و چیزی را از روی زمین برداشت. محمود فرصت دیگری برای برخورد با لیلا پیدا كرد . بسرعت به طرف زن درمانده رفت و فریاد زد: آی دزد، هر چه برداشتی بگذار همانجا، با این فریاد به سرعت گروهی دور او را حلقه زدند. محمود با زور مشت، دست آن گدا را باز كرد. وقتی پیشخدمت گوشواره را دید حدس زد كه باید مال لیلا باشد و به سرعت او را صدا كرد. لیلا از جریان باخبر شد و به سرعت خود را به زن گدا رساند و پرسید: چه چیز است؟ همه گفتند: گوشواره الماس شما را دزدیده است. لیلا با مهربانی دست او را گرفت و با آهنگی آرام و شیرین گفت: خواهر، گوشواره را نشان بده ببینم. زن گدا بخاطر صدای گرم لیلا بلافاصله مشتش را بازكرد. لیلا با دیدن گوشواره گفت : این گوشوار مال من است ولی من آنرا به او داده ام . او دزدی نكرده است. جمعیت دهشت زده شد. لیلا گوشواره را به گدا داد و خواست كه آن زن از باغ خارج شود و لذا خودش دست آن زن را گرفت و بیرون برد و سخنانی كه به او گفت كه محمود متوجه آن سخنان نشد ولی دید كه لیلا لنگه دیگر گوشواره را از كیف درآورد و به زن گدا داد.
این صحنه به حیرت و تعجب محمود افزود. او فكر می كرد كه چگونه می شود دختری كه پول پرس وهوسباز است از خیر گوشواره با ارزشش بگذرد. او باز هم دچار دوگانگی شد. این صحنه ها برایش باور نكردنی بود. فكر می كرد كه خیر و فضیلت تنها در اذهان اندیشمندان است ولی اینها را به وضوح در جلوی چشمانش باز یافته بود.
آن اتفاق گذشت و لیلا تصمیم گرفت تا بازگشت ابراهیم به هیچ پاركی نرود . اما یك بار درخواست پدر، مبنی بر رفتن به رفتن پارك را نتوانست رد كند. چنین شد كه باز هم به پارك رفت. لیلا از پدرش جدا نمی شد تا اینكه پدرش دوستان قدیمی اش را دید. لیلا مناسب ندید كه در كنار پدر بماند به همین خاطر از او جدا شد ولی خواست كه جایی نزدیك جمعیت بنشیند و به طرف وسط پارك حركت كرد. در این هنگام صدایی آرام در گوشش طنین انداز شد كه می گفت : لطفا خانم فقط یك حرف دارم و بس. لیلا كه صاحب صدا را شناخت با برگرداندن سرش چهره محمود را دید ولی با عصبانیت روی خود را برگرداند و به راهش ادامه داد. محمود باز هم خواهش خود را تكرار كرد ولی لیلا همچنان بی اعتنایی می كرد. محمود همچنان می گفت: شما یك فرشته پاك هستید خانم، راه خیر را بر روی من نبندید. به من بی اعتنایی نكنید تا پرتو نوری كه بر روح من تابیده خاموش نشود. فقط یك كلمه. لیلا كه نمی خواست او را به جایی كه پدرش نشسته بود بكشاند ایستاد و روبه او گفت: عجب آدم سمجی هستی . اما در همان نگاه اول دریافت كه آثار ندامت در چهره او كاملا مشهود است. در این هنگام محمود شروع به سخن گفتن كرد و از كارهایی كه تا حالا كرده اظهار پشیمانی می كرد . او آرزویش این بود كه بار دیگر لیلا را ببیند و معذرت خواهی كند. لیلا با مراجعه به عقل خود و تحلیل رفتار عجیب او به صداقتش پی برد. لذا پاسخ داد من شما را بخشیدم آقا. من از مردانی مانند شما عصبانی نمی شوم... اما از ته دل برای آنان غصه می خورم و غصه خوردن موجب كینه توزی نمی شود ولی می خواهم بگویم تو در درجه اول باید از پروردگار خود طلب عفو نمایی و سپس از روح خود پوزش بطلبی . تو به روح خود ستم كرده ای و آنرا در چهار دیواری بدن خود كه موجب ننگ و عار انسان است زندان نموده ای. برای روح، مال اهمیت ندارد و به ثروت اعتنا نمی كند بلكه فقط به دنبال عزت و بزرگواری است . بدن تو روح را از حرکت به سوی اینها بازداشته است, و وقتی راحتی و آرامش توبه را احساس خواهی کرد که از روحت، طلب عفو نمایی و آن را شادمان سازی.
محمود از ماجرای گوشواره و کرامت و بزرگواری لیلا زبان گشود ولی لیلا آن را یک وظیفه دانست.
محمود که همچنان به سخنان لیلا گوش می کرد گفت: من نمی دانم از چه راهی می توان به روح خود دست یافت. قبلا هیچگاه به روح خود توجهی نکرده ام.
- راهش روشن است. تنها کاری که باید بکنی آن است که خو را از زیر نفوذ مال و خواهش های بدن نجات دهی.
محمود از لیلا خواهش کرد که راه چگونگی این کار را به او بگوید لیلا گفت: یک بار دیگر به خود نگاه کن , می بینی که بسیار به حقیقت نزدیک هستی .
- آخر چطور به خودم برگردم , در حالیکه هوسها و لغزشها، وجودم را محو کرده است؟!
- هوسها هر قدر هم که بوده باشند گذرا هستند و لغزشها هر چند هم که بزرگ باشند, حوادثی هستند که از بین رفته اند . اما روح تو نابود نشده و پنهان نگشته است.
- پس به نظر تو می شود که من خودم را از آلودگیها پاک گردانم؟!
- بله خیلی آسان است .عواملی که آدمی را به بدیها می کشاند ضعیف است و سطحی,اما عوامل و انگیزه هایی که ما را به طرف نیکی ها سوق می د هد در درون و عمق وجود ما ریشه دارد. این در صورتی است که عوامل و انگیزه های نیکی در من وجود داشته باشد . در هر انسانی عوامل بدخواهی و نیکوکاری هر دو وجود دارند. این خود انسان است که یکی را آشکار و دیگری را پنهان می نماید. لذا انسان هر گاه که اراده کند می تواند عواملی را که سرکوب شده اند , دوباره حیات بخشد.
- چگونه همت و تلاش خود را آغاز نمایم.
لیلا احساس کرد که بیش از اندازه در آنجا توقف کرده ولی در تردید بود که چگونه به وظیفه دینی خود عمل کند و آداب اجتماعی را رعایت نماید . اما صدای مرد با حال تضرع به گوشش رسید که خود را غرق در دریایی از اشتباهات می دانست و راه نجات را بلد نبود و راهنمایی می طلبید. وظیفه دینی بر لیلا غلبه کرد و گفت: اشتباهات از بین می رود و گناهان با توبه آمرزیده می شود. کسیکه توبه کند مثل آن است که تازه از مادر متولد شده است. اما ثروتم مرا به انحراف می کشاند.
- ابدا . از ثروت می شود بعنوان وسیله ای درجهت استقامت کمک گرفت. اگر کرامت و پایداری در تو ایجاد گردد همین ثروت ابزاری می شود برای انجام کارهای نیک و مفید, تو از ثروت خود لذتی خواهی برد که در گذشته نبرده ای. لیلا همچنان به سخنانش ادامه داد و محمود هم از این بیانات استفاده می کرد. محمود سرش را پائین انداخت .گویی که به فکر فرو رفته بود. لیلا هم از این فرصت استفاده کرد و به طرف وسط گردشگاه شروع به حرکت نمود.
محمود هم در حالیکه از بیداری انسانی خود لذت می برد به خانه بازگشت. از اتاقش بیرون نیامد و مدام با خود فکر می کرد . به غیرت, کرامت , مقام , خاطره یک دوست با وفا و همسر فداکار فکر می کرد, که هیچ کدام را نداشت . می دانست که اگر پول نداشت دوستان باوفاتری داشت و همچنین زن فداکاری . به این فکر می کرد که اگر پول نداشت همسرش هم حاضر نبود یک روز هم پیش او بماند. او از اینکه حقیقت را یافته بود خیلی خوشحال بود ولی از وضع گذشته و حال خود خیلی ناراحت بود و در این فکر بود که چگونه می شود اینها را تغییر دهد. ناگهان به فکر مهین افتاد که چرا او را به دختری مثل لیلا رانده . دختری با آنهمه صفات و کمال چه سنخیتی با او دارد که اینگونه کرده است . مگر اینکه از روی حسادت این کار را کرده باشد . او دوست داشت بازهم با لیلا صحبت کند و از حرفهای او استفاده کند.
در آن سو لیلا در حالیکه حس می کرد که وظیفه دینی و ادبی خود را نسبت به آن مرد اداء کرده به خانه بازگشت و حادثه را به طور مفصل برای ابراهیم بازگو نمود و در نامه بعدی که از ابراهیم دریافت کرد اینچنین نوشته شده بود : نگفتم که تو هم می توانی جهاد کنی لیلا ؟! نگفتم که جهاد , تنها در میدان نبرد خلاصه نمی شود؟! به جهاد خود ادامه بده عزیزم! جهادی همراه با توجه شدید به غیرت و پوشش و پاکدامنی و فضیلت.
یک بار که لیلا برای دیدن خاله ابراهیم از خانه بیرون آمد به طور اتفاقی با محمود برخورد کرد. محمود باز هم با آن لحن که حاکی از پشیمانی بود ، از لیلا خواست که برایش صحبت کند. لیلا از اینکه می دید آن مرد مغرور که همه اش از ثروت حرف می زد حالا تبدیل به اینچنین انسانی شده احساس خوشحالی می کرد و در حیرت اینکه چه بکند گفت: درباره چه می خواهید صحبت کنید.
- منظورم را درست بیان نکردم . من نمی خواهم صحبت کنم بلکه می خواهم گوش کنم. سخنان شما بر روی من تاثیر گذاشته, بله همان روحی که تازه آن را پیدا کرده ام .
- روح خود را در چه حالی یافتی؟ به چه چیز تو را می خواند؟
محمود : به خیر و صلاح. به سوی رهایی . رهایی از ورطه و گودال رذیلت و به دوری از خطر انحراف.
- نگفتم که روح تو , روی به سوی خیر دارد و تو در گذشته به آن ستم می کردی؟!
- ای کاش به این مطلب یقین داشتم.
- همین احساسات که الان در تو وجود دارد دلیل بر آن است .
چهره محمود مانند چهره دانش آموزی بود که برای اولین بار امتحان می دهد. اندکی مکث کرد سپس بریده بریده گفت: اما به هرحال من تباه شده ام .
- برای چه چنین خیالی میکنی؟! تو الان بیش از وقت دیگری از نابودی و تباهی فاصله داری. تو هم اکنون در مقابل درهای زندگی واقعی قرار داری نه زندگی دروغین و تباه شده.
در آن هنگام لیلا به نام تعدادی کتاب اشاره کرد تا محمود از آنان استفاده کند. در حالیکه لیلا فکر می کرد که ماموریتش تمام شده محمود گفت: آیا می شود یک نشانی به من بدهید که هر گاه مشکل رخ داد به شما مراجعه کنم. چون هر آن به راهنمایی شما نیاز دارم. لیلا قبول نکرد ولی محمود باز هم اصرار کرد ولی لیلا هیچ دلیلی بلکه هیچ راهی را برای این کار نمی دید. و سفارش کرد که به مطالعه همان کتابها اکتفاء کند که او را راهنمایی خواهد کرد.
محمود پس از رفتن به بازار کتاب با دسته های بزرگ به خانه بازگشت و مهین با دیدن این صحنه تنها فکری که از ذهنش نگذشت کتاب بود. برای مهین این گوشه گیریهای محمود هیچ توجیهی وجود نداشت . او با فرض شکست خوردن محمود در نزدیک شدن به لیلا هم نمی توانست بپذیرد که این ناکامی موجب تغییر ناگهانی در او شده است . چون این چنین اتفاقی قبلا هم برای محمود اتفاق افتاده بود. برای همین کوکب را صدا کرد و سوالاتی درمورد محمود از او پرسید . کوکب گفت که طی چند باری که آقا را تعقیب کرده , او را با خانمی که کاملا محجبه و متین دیده که قیافه اش به انسانهای خلاف نمی خورد. فقط دفعه دوم آن دختر را دیدم که به درخت تکیه داده و آقا به حرفهای او گوش می داد و بار دیگر کنار خیابان که به احتمال زیاد لیلا سوار شده بود هر چند من ندیدم.
مهین از این حرفها خوشحال شد و تصور کرد زمان انتقام از ابراهیم فرا رسیده . محمود سخت مشغول مطالعه کتاب بود . با خواندن آن کتابها درهای معرفت و فرهنگ دینی و روحی به رویش باز می شود و او را خوشحال تر می کرد. محمود معمولا به همان جایی می رفت که لیلا ملاقات داشت و البته کتابهای خود را همراه داشت. در یکی از همان دفعات بار دیگر لیلا را در همان گوشه خلوت و باز در حال مطالعه یافت. با گامهایی سنگین , به او نزدیک شد و باب صحبت را باز کرد. اینبار بدون اینکه نامی از مهین ببرد شروع کرد به صحبت درباره خصوصیات همسرش. و اینکه مشکل اصلی فعلی او همسرش است , همسری که از ارتکاب هیچ کاری پروا ندارد. لیلا پرسید که چرا خود را از دست او خلاص نمی کنی. ولی محمود عشق خود را نسبت به او ابراز کرد. لیلا گفت: این حقیقت ندارد. چون انسان اگر کسی را دوست داشته باشد از انحراف او جلوگیری می کند . به درون خود نگاه کن, سراغ محبت را از قلب خویش بگیر آنوقت می فهمی آنچه که ترا به طرف چنین همسری می کشاند از محبت واقعی فرسنگها فاصله دارد. زیرا محبت امر مقدسی است که تنها در دلهای پاک و روحهای لطیف و به دور از آلودگی یافت می شود اگر خوب دقت کنی, می فهمی که چقدر از او متنفری . باید خود را از تحت نفوذ او خارج کنی. در درجه اول سعی کن او را اصلاح کنی , اگر نتواتستی نباید اجازه دهی زندگی آزادانه وشرافتمندانه تو را آلوده سازد.
محمود : اصلاح او امکان ندارد.
- تلاش کردن که ضرری ندارد, اگر نشد آنوقت حساب خودت را با او یکسره کن.
محمود بعد از آن از لیلا در مورد آن مرد چهل ساله و آن مردی که در فرودگاه بدرقه شد پرسید. لیلا جواب داد که آن مرد میانسال پدرم بود و دیگری ابراهیم شوهرم. محمود از لیلا خواست که این سوال او را به حساب فضولی نگذارد . ولی لیلا جواب داد که این سوال با انگیزه ای صحیح بوده و نمی توان آن را به حساب فضولی گذاشت.
محمود گهگاه فکر می کرد که شاید این زندگی جدید هم یک فریب باشد ولی نور ایمان او را از آن ظلمت نجات می داد. چیزی که بیشتر عذابش می داد , برخوردش با مهین بود. مهین در زندگی سابقش یک عنصر ضروری بود ولی در این زندگی تازه چیزی جز زیان و ضرر عایدش نمی کرد. در این روزها شک و تردید و دوگانگی، مهین از اون دوری می کرد. به این خیال که عاشق فریفته ای است و بدنبال عشق خود می شتابد. یکی از روزها محمود را دید که قصد سوار شدن بر اتومبیل خود را داشت مهین پرسید: محمود به مسافرت می روی؟
- بله می خواهم به دیدن مادربزرگ پیرم بروم . شنیدم بیمار است. و این کار را از روی وظیفه انجام می دهم. مهین فکر می کرد که محمود در این مدت به دیدار لیلا خواهد رفت و روزها را با او سپری خواهد کرد. ولی محمود سوار بر اتومبیل خود به خانه مادربزرگش رفت. وقتی به آنجا رسید با بدن تقریبا بی جان و جواب کرده مادربزرگ مواجه شد. پیرزن در آخرین لحظات ، چشمش را گشود و محمود را در آغوش خود یافت. پیرزن چشمانش را به آسمان دوخت. مثل اینکه می خواست برای آمرزش نوه اش دعا کند. در این میان ناگهان بدنش به آرامی لرزش خفیفی داشت و جان به جان تسلیم کرد.
محمود پس از تدفین مادربزرگش به خانه بازگشت ولی مهین تا آن وقت شب که ساعت 2 نیمه شب بود بازنگشته بود. صبح شد ولی مهین بازنگشته بود. کوکب را پیدا کرد و درباره مهین از او سوال کرد. کوکب پاسخ داد که خانم , دیشب ساعت 6 از خانه بیرون رفته و بازنگشته . کوکب ادامه داد که با تعقیب خانم, او را همراه ناصر دیده که مست و لایعقل وارد خانه ناصر می شدند. آتش خشم محمود همچنان افروخته تر می شد.
مهین بازگشت و به اتاق خود رفت. محمود بلافاصله پیش مهین رفت . مهین با دیدن محمود یکه خورد و خود را جمع کرد. جر و بحثی عجیب بین آن دو سرگرفت. محمود خواست بداند که مهین دیشب را کجا گذرانده. مهین پرسید: اول تو بگو ببینم شب گذشته کجا بوده ای و همینطور شب قبلش... محمود معنی حرف مهین را نفهمید و گفت: من از حرفهای تو سر در نمی آورم. من برگشته ام و بس . می خواستم بدانی که این رفتار تو دیگر برایم قابل تحمل نیست .
- امروز آشفته به نظر می رسی محمود ! آیا شکست در برابر لیلا تو را آشتفته کرده؟ تو می دانی که من از روز اول آزاد بودم .
محمود معنی کلام مهین را نمی فهمید چون محمود در تمام این مدت اسم لیلا را بلد نبود و همچنین لیلا اسم محمود را نمی دانست. بالاخره محمود تصمیم گرفت که کارش را با مهین یکسره کند , چرا که از دست خباثت های مهین خسته شده بود.
سه ماه موعود تقریبا سپری می شد و با تمام شدن آن ، سفر ابراهیم نیز به پایان رسید . در این میان دیدار دوباره ای بین لیلا و محمود رخ داد . در این درگیری بالاخره این دوهفته همدیگر را شناختند. و معلوم شد که لیلا دختر خاله مهین است و محمود شوهر مهین. محمود به لیلا گفت که از مهین جدا شده و خود را خلاص کرده است.
روز چهارشنبه هواپیما به زمین نشست و ابراهیم پیاده شد. محمود هم برای انتقال به فرودگاه آمد و با ابراهیم ملاقات کرد. در ادامه ابراهیم اعتراف کرد که قبلا با مهین برخورد داشته ولی این زندگی تداومی خوش برای ابراهیم, لیلا و محمود یافت.


 
© کلیه حقوق سایت « معروف یاران » متعلق به معاونت امر به معروف و نهی از منکر نمسا می باشد.  www.MaroofYaran.com